جمعه 19 اردیبهشت
امروز عصری یه سری رفتیم خونه پدر بزرگت، بابا یی میخواست نیسانشو درست کنه،بعد از اونجا قرار شد بریم جشن امام جواد،
تو رو دادم بابا گفتم ببرتت پارک تا تاب بازی کنی ،تو پارکی که اون نزدیکی بود.20 دقیقه نشد وقتی برگشتی دیدم یکی از النگوهات نیست
وقتی بعدا بابایی تعریف کرد ،اونجا یه دفعه داده بودت به یه خانومی که بگذارتت رو سرسره و به احتمال زیاد اون از دستت در آورده بوده>
خیلی دلم سوخت، هدیه تولدت بود از بابایی و مامانی،ولی فدای سرت خدا رحم کرده بود خودت چیزیت نشده بود
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


جمعه 19 اردیبهشت
